طویل ترین پست سال

 

خوب الان که دارم شروع به نوشتن این پست می کنم نمی دونم که اندازش چقدر میشه ؟ 3 متر یا 30 متر. بهر حال می خواهم گزارشی از سال 85 بدم. اونم بر مبنای عکس هایی که دارم. من عکس هایی که از سال 85 دارم به 163 کتگوری مختلف تقسیم میشن. نمی خوام از همه کتگوری ها عکس بیارم ولی چون ممکنه که حجم این پست زیاد باشه وقتی شروع به خوندن اون کنین مطمئن شین  که هم سرعت اینترنت خوبی داشته باشید و هم وقت کافی ! (فقط حجم فایل های تصویری و عکس ها نزدیم 2.5 مگابایت میشه ).

 

خوب سال 85 شروع میشه !

 

سوم فروردین : خوب اولیت عکسی رو که باز می کنم مال یکی از میادین معروف شهر تبریزه ، میدان ساعت که به مناسبت رسیدن بهار و نوروز یه سفره هفت سین بزرگ توی اون درست کردن، منم که همیشه دست به موبایلم از فرصت استفاده نموده و عکسی از این منظره می گیرم.

 

چهاردهم فروردین : یادم نمی یاد یک روزی بود که با دکتر و یکی دیگه داشتیم جلوی دانشکده وقت تلف می کردیم دنبال یه توپ می گشتیم که فوتبال بازی کنیم ، یهو دیدم که دکتر صفاییه داره از دانشکده بیرون میره رفتم دنبالش دکتر و اون یه نفر دیگه هم اومد (فکر کنم فرساد بود) ، گفتیم دکتر توپ فوتبال تو بند و بساطت پیدا میشه ؟ گفت نه ولی توپ تنیس دارم اگر به کارتون میاد بدم. ما هم تو دلمون گفتیم که به کارمون نمی یاد ولی بده شاید به یه دردی بخوره ، خلاصه به مناسبت عیدی یکی به هر کدوممون داد منم فرصت رو غنیمت شمردم و یه عکس گرفتم :

 

عکس 1:

 

بیست و هشتم فروردین : یه روز نهار با دوستان جمع میشیم که بریم تو طرشت دیزی بخوریم. آدمایی که تو عکسها قابل مشاهده هستند عبارتند از فرساد ، محسن (عسگری) ، احسان ، محمد رضا ، شهرام (که به چشمش یه چیزی چسبونده، یادم نمی یاد ماجراش چی بود؟) و فرزاد یوسفیان . خلاصه ناهار سنگینی بود! اون صاحب غدا خوریه هم کلی داشتان واسه ما تعریف کرد ! اونایی که بودن احتمالا" باید یادشون بیاد :

 

عکس 2 :

 

اول اردیبهشت : یه جمعه بود ، پدر و مادر محسن عسگری از حج اونده بودن ، خلاصه ما هم فر صت را غنیمت شمرده و برای دیدن آنها راهی کرج شدیم ( یادمه که دکتر خودمون نبود ! ) خلاصه رفتیم تو راه سه تا ماشین بودیم من و شهرام و شهریار ، اون دو تا از این دستگاه هایی که MP3 Player رو روی باند FM میندازه داشتن. شهریار ابی گوش می داد و شهرام یه چیز دیگه (که به ابی نمی خورد) جفتشون هم تو یه فرکانش گذاشته بودن منم تو ماشین یه نوار ترکی قدیمی داشتم، چون دوستان (سعید) ازش خوشش نمی اومد منم رادیو رو باز کردم و به موسیقی تو ماشین شهریار گوش می دادیم وقتی که شهرام اینا نزدیک می شدن صدا ها تداخل می کرد و ... توی شهر هم یه بار همدیگرو گم کردیم ولی چون از رادیو صدای ابی می اومد می دونستیم که خیلی دور نیستیم . من بودمو امیرو و شهرام و شهریار و سعید و حسین و فرساد و احسان البته خود محسن هم بود. ناهار رو در یکی از رستوران های نزدیک خونشون خوردیم  (جاتون خالی جوجه خوشمزه ای بود) کلی هم موز و خیار و شیرنی دودر کردیم ! بعدشم که می خواستیم بریم ورزشگاه آزادی بازی برق شیراز با استقلال بود. دکتر و اسه بچه ها 5 تا بلیط VIP و 2 عدد بلیط معمولی تدارک دیده بود. یادمه که کیوان هم اومد و سعید و شهرام واسه تماشای مسابقه نیومدن . خلاصه توی تقسیم کردن، عده ای نا مرامی کردند و تون 2 تا بلیط معمولی رو به من و احسان انداختن و خودشون رفتن VIP ، من و احسان هم با تحمل مشکلات فراوان رفتیم طبقه دوم ورزشگاه تا بشینیم. اما مگه جای نشتن پیدا می شد ! 110 هزار نفر اونده بودن توی یه ورزشگاه 100 هزار نفری ! خلاصه یخ جای خالی از دور پیدا کردیم و وقتی با مکافات بهش رسیدیم دیدیم که یه جایی که آب فاضلاب از اونجا رد میشه ! خلاصه نه میشد بالا رفت و نه پایین مردم پشتمون هم داد می زدن که بشینین ما هم نشتیم و کلا" خیس شدیم من موبایل و کیف پولمو تو دستم گرفته بودم که مایحتواشون سالم بمونه ! خلاصه پیرمون در اومد ولی خیلی بیشتر از VIP ها بهمون حال داد !

 

عکس 3 :

 

سوم اردیبهشت : روز یک شنبه بود احسان معاذاللهی قرار بون که تو کلاس طراحی ایجاد به خاطر دیر کردن بستنی بده اونقدر نداد که یه روز دکتر صفاییه اول کلاس یه پولی بهش داد که برامون بستنی بخره اونم مدلی از بستی ها رو انتخاب کرد که مقداری از اون پول هم تو جیبش موند !

 

عکس 4 :

 

هفتم اردیبهشت : یادم نمیاد واسه چی بود که با سعید رفته بودم بازار ایران که یه فن CPU توجهم را به خودش جلب کرد و یه عکس ازش گرفتم ، آخه شبیه به مولر بود :

 

عکس 5 :

 

دهم اردیبهشت : فرساد علاقه خاصی به ماشین دکتر دارشت یه روز با دکتر اینا تو بوفه دانشگاه بودیم که فساد قالپاق ماشید دکتر در دست اومد بوفه و وقتی طرف داشکده رفتیم دیدیم که کلیه برف پاک کن های ماشین دکتر رو زده بالا و با برف پاک کن عقبیش توسط آنتن داره شمشیر بازی می کنه !

 

عکس 6 :

 

یازدهم اردیبهشت : روز اعلام نتایج کنکوره برخی دوستان ناراحتن ! محسن عسگری تو سایت نشسته و پاهاشو گذاشته رو میز و ....

 

دوازدهم اردیبهشت : تو سایت بودم که ارسلان و نسیبه اومدن یه دوربین خفن دستشون بود ، شهرام هم بود به ارسلان گفتم از من یه عکس خفن بگیر. گفت باشه منم یه ژست مخوف مهندسی گرفتم تا اومد عکس بگیره دکتر خودمون واسه من یه شاخ زشت گذاشت و ... باشه دکتر حالتو میگیرم !!

 

عکس 7 :

 

چهاردهم اردیبهشت :  تو تبریز بودم و با دو تا از دوستامون از استخر بر می گشتیم یه صحنه جالب دیدیم ، قبلا" تو وبلاگ گذاشتمش

 

شانرده اردیبهشت : شنبه بود و من و احسان ناصری با استاد نور بخش تربیت 2 داشتیم احسان ناصری بریده و بغل حوضچه بغل سالن نشسته و منو نگاه می کنه !

 

هفدهم اردیبهشت : یک شبنه بود و منو سعید هوس سارا رفتن کردیم فرصاد و شهرام و حامد هم پایه شدن ، دکتر هم اومد تو راه رفتن بودیم که دیدیم امیر هم اومد گفت گجا میرین گفتیم سارا گفت من الان نهار خوردم، گفتیم خوب حالا بیا ببینیم چی میشه ، وقتی که می خواستیم وارد سارا بشیم دیدیم که باید امیر هم پول بده ، خلاصه اومد و قابلیت هاشو نشون داد، از ما بیشتر خورد !!!!!!

بعدشم رفتیم پارک ملت و از اون بستنی قنده ها خوردیم ! خلاصه روز خوبی بود (البته تراز من به سختی مثبت می شد )

 

عکس 8 :

 

هجدهم اردیبهشت : کارگاه جوش داشتیم : کلی عکس مهندسی گرفتیم قبلا" عکس هاشو تو وبلاگ گذاشتم.

 

نوزدهم اردیبهشت : توی چمن های جلو دانشده بچه ها سالگرد درخت افتادن رو کیوان رو گرامی می دارند :D روز خوبی بود . مقداری هم هندوانه (قارپوز) خوردیم منم اون جمله معروف رو به دوستان برای اولین بار گفتم ولی کسی به صورت روان متونست تلفظش کنه ! "بو قارپوز دن دره ددن"

 

عکس 9 :

 

بیست و سوم اردیبهشت : محسن عسگری با لپ تاپش داره حرکات آکروباتیک تو سایت انجام میده !

 

بیست و نه اردیبهشت : جمعه بود و کلاس زبان ، همون استادی که اون ترم Fail کرد منو ! می خواست منو فحش بده روش نشد ! موبایلمو گرفت و رفت رو تخته چیزی و نوشت و از اون عکس گرفت و تو موبایلم ذخیره کرد و تخته رو پاک کرد و موبایلمو بهم برگردوند ! عکس بد آموزی داره نیاوردم !

 

سیو یک اردیبهشت : تو کلاس مجتبی عراقی (حلت تحلیل سیستم ) نشستیم منو سعیدو و حامد و فرساد و شهریار و آرش ... حوصلمون سر رفته ، فرساد سعی در سرگرم کردن ما داره به همراه حامد !

 

عکس 10 :

 

دوم خرداد : موقع صبحانه خوردن بعد SD با بچه ها توجه من به یه شیلنک که کلی سوراخ داره جلب میشه ! عکس هاشو تو پست ها قبلی گذاشتم .

 

سوم خرداد : من به همراه فرساد رفتیم شرکتی که توش الان کار می کنم برای مصاحبه ، با فرساد نون و پنیر و خیار شرکت را خوردیم ( قابل توجه تونایی که الان کارمتد شرکتن و حتی یکبار هم اونو نخوردن)

 

هفتم خرداد : من احسان ناصری رو برای مصاحبه بردم شرکت ، اونم با رضا(مطلق) آشنا و در عرض 10 دقیقه تبدیل به رفیق فابریک برای هم میشن. احسان هم پشت میز منشی شرکت میشینه و یه عکس گزفتیم !

هشتم خرداد : من و محسن و حسین صام و مصطفی و علیرضا صبوری و احسان و شهریار برای خوردن ناهار رفتیم بیرون و برای هضم بهتر غذا رفتیم طرشت بستنی بخوریم خوب بود !

 

عکس 11 :

 

نه خرداد : چون فرداش یعنی ده خرداد قرار تحلیل سیستم 15 دقیقه زود تر شروع بشه ما شب رفتیم خوابگاه بمونیم. منو امیر و شهریار و رضا (بخشی) از باشگاه در اومدیمو رفتم ستار خان شام کباب ترکی گرفتیمو ورفتیم خوابگاه . دکتر و حامد هم اومدن فکر کنم محسن شریفانی هم بود . رفتیم اتاق فرساد اینا امید هم بود کلی هم خندیدیم "شهریار خدا بود ...." یهو دیدیم که ساعت 3:30 و اذان صبح میدن خلاصه بعد از نیم ساعت خوابیدیم و صبح هم دیر سر کلاس رسیدیم .

البته امین هم بود. کلی هم عکس دارم ولی نمی خواهم اینجا بیارم.

 

یازده خرداد : من و حسین زارع و امیرو شهریار عصر رفتیم استخر و سپس برای شام رفتیم دربدر سید خندان ، ساعت 12:30 نصفه شب شد . وقتی می اومدیم تو راه تو خیابون شریعتی یه توپ پیدا کردیم واستادیم یه عکس خفن بگیریم که ما اینکاره ایم و تو خیابون های اصلی شهر فوتبال بازی می کنیم.

 

عکس 12 :

 

بیست و سه خرداد : امید رو میبینم که تو سایت نشسته و داره خر میزنه ! آخه چرا ؟

عکس هم یه مدتی تو وبلاگ احسان بود می تونین برین و ببینین .

 

بیست و چهارم خرداد : با بچه ها رفتیم فرحزاد . من بودمو امیدو شهریار و کیوانو حامد و شهرام، هیچچی دیگه قلیون کشیدیم . دکتر هم هست .

 

بیست و هفتم خرداد : امین لپتاپش صدا میده خودش میگه که فن CPU ش پکیده، گفتم چیزی نیست که بیا من حلش کنم خلاصه بازش کردم کلی قطعه اضافی داشت! 2 ساعت طول کشید که به صورت کامل دمونتاژ بشه وقتی که به آخرش رسیدم مقداری ترسیدم که اصلا" حالا میشه بست؟ خلاصه همونا رو بستیم و درست شد . من هم نفهمیدم که چش بود! خلاصه درست شد. البته خود امین نفهمید که اینقدر ماهرم !

 

عکس 13 :

 

سیم خرداد : من و احسان ناصری دنبال نوشابه انرژی زا هستیم که بخوریم و بریم امتحان تربیت 2 "کوپر" بدیم.

 

عکس 14 :

 

سی و یک خرداد : دوباره رفتیم فرحزاد ، ایندفه اولش ماشین دکتر تو دانشگاه خراب شده بود و با کمک دکتر حجی خودمون ردیفش کردیم ! (مثل اینکه آب رادیاتور نداشت) بعد هم گویا تولد یکی تو مجله بود که دکتر سعی در در دست گرفتن شیرینی بود که برای اون مراسم خریده بودن بعدشم با همراهی شهرام و عده ای دیگر راهی فرحزاد شدیم و هیچچی دیگه قلیون کشیدیم.

 

عکس 15:

 

سی و یکم خرداد : روز آخریه که امیر حسین (نوروزی) رو میبینیم ، داره میره خارج برای ادامه تحصیل. تو هم کف دانشکده یه عکس گرفتیم.

 

سوم تیر : اون روز با بچه ها رفتیم بیرون نهار بخوریم ، شهرام بود و فرزاد یوسفیان و سعید و نیما زرشکی ، رفتیم از هایدا ساندویچ گرفتیم و رفتیم یه پارکی نزدیکی های خونه شهرام اینا که بخوریم. فرزاد هم برای شوخی هنگامی که می خواست وارد چمن بشه کفش هاشو دراورد و وارد شد من هم مدتی یه پست تو وبلاگم گذاشته بودم که این کیه که بدون کفش وارد چمن میشه ؟ اگر خواستید می تونین برین و ببینین.

 

هفت تیر : (هفتم تیر نه میدان هفت تیر ) سعید یه هارد دیسک رو گذاشته توی جعبه CDROM و کلی پز میده ! با حال بود هرکی رد میشد فکر کی کرد که واقعا" CDROM . کلا" با سعید و این سیستماش حال می کنم.

 

نه تیر : اولین کوه اصولی من بود . در رکاب کوهنوردانی مثل عباس و محسن شریفانی . خلاصه رفتیم کوه ولی صبح زور من ساعت 3 از خونه در اومدم. سعید و شهریار و حمیدرضا و حسین زارع هم بودن از گلاب دره بالا رفتیم و بعد از پناهگاه کلک رفتیم روی زین اسبی و کلی حال کردیم.

 

عکس 16 :

 

دوازده تیر : روز اولین و آخزین ! اینو دیگه توضیحی نمیدم فقط عکس :

 

عکس 17 :

 

هفدهم تیر : اولین روزیه که به همراه شهریار و حسین زارع داریم میریم شرکت واسه کار. از صبح جلسه داشتیم و ساعت 13 به ما گفتم که دیگه کاری ندارم ولی ساعت 15:30 آقای مدیر عامل می خواد به شما صحبت کنه ما گفتیم که میریم و بر می گردیم. 2 ساعت وقت داشتیم . اول رفتیم دانشگاه شهریار با 160 تا داشت تو نیایش می رفت . خلاصه کارامونم کردیم و ساعت 15 نشستیم تو ماشین که بیایم که دماسنج ماشین شهریار اینا دمای بیرون ماشین رو 50 درجه گزارش کرد !!!!!! خلاصه  برگشتیم شرکت.

 

عکس 18 :

 

بیست تیر : آقای زارع داره تو شرکت راجع به برنامه کاریش صحبت میکنه ! البته .... می کرد (سه نقطه را با توجه به ترین های گرگان  خودتون پر کنین) می گفت که به 3 جا قول کار تمام وقت داده !

 

بیست و هفتم تیر : آخر وقته همه از شرکت رفتن بیرون و ما سه تا موندیم. داریم از در و دیوار عکس می گیریم.

تعدادی هم از کوه عکس گرفتیم.

 

عکس 19 :

 

بیست و هشتم تیر : من و سعید برای اسمبل کردن سرور های جدید سایت رفتیم دانشکده و با کمک خانم امیدی این کارو انجام می دادیم که در اثر خطای انسانی چند تا از سیم های داخل کامپیوتر قطع شد که سعید با هویه حاج آقا اونا رو به هم لحیم کرد. البته سروره تا امروز خوب کار کرده ولی خوب شد که پیام نفهمید. چون از این جور کارا خوشش نمی یاد.

 

عکس 20 :

 

سی تیر : یکی از خاطره انگیز ترین کوه های امسال. من تا بحال تا قله توچال نرفته بودم و تصوری از طول راه نداشتم. صبح ساعت 4 از دربند راه افتادیمو رفتیم شیر پلا که صبحانه بخوریم که عباس یادش افتاد که قابلامه و کتری یادش رفته که بیاره . حالا خوبه چایی اونجا بود که رفتیم و گرفتیم ولی تخم مرغ ها رو موندیم که چی کار کنیم که با IQ اینجانب راه گشا شد. خلاصه ما رو هم تشنه (چایی) تا قله بردن و ... تو این صفر امیر هم همراهیمون می کرد.

 

عکس 21 :

 

Xام تیر : نمی دونم ولی یه روزی توی تیر ماه بود که با بروبچز رفتیم ناهار رو تو سارا بخوریم خانوم ها هم بودن. 19 نفر شدیم و 114 هزار تومان هم خرج کردیم. و با شکست سختی در رابطه با منفی بودن تراز مواجه شدیم. من بودمو و سعید و امین و امیر و شهرام و شهریارو فرزاد و عباس و حامدو دکتر و نیما زرشکی و کتایونو سحر و آذینو و نسیمو طلوع و مینا . اینا میشن 17 تا ولی 19 تا بودیم اون دو نفر یادم نمیاد.

 

عکس 22:

 

اول مرداد : با حسین و شهریار رفتیم پارک قیطریه که ناهار بخوریم. خوب بود.

 

سوم مرداد : همین طوری بی دلیل تو سایت یه عکس از محسن عسگری گرفتم. ولی یه کتگوری دیگه هم دارم که نشون میده سوم مرداد فرحزاد هم بودیم. بعدشم با سعید و امیرو شهریار و احتمالا" حسین رفتیم استخر. البته تو فرحزاد حامد و دکتره و نیما و شهرام هم حضور داشتند. البته این برنامه فرحزاد هم بعد ناهاری که با هم در سعادت آباد خورده بودیم بود. پیترا دربدر !

 

هفتم مرداد : من و شهریار تو آسانسور شرکت گیر کردیم !

 

عکس 23 :

 

هشت مرداد : من یه دوربین دیجیتال گرفتم و تحولی در دنیای عکس برداری من ایجاد شد. SyberShot W70 اینم اولین عکسی که با دوربینم تو مغازه دوربین فروشی گرفتم.

 

عکس 24 :

 

دهم مرداد : ناهار با بچه ها رفتیم بیرون ، ساندویچ سعید ! بعدشم من باید می رفتم تبریز که چون دیر کرده بودم سعید به همراه جمعی از دوستان اومدن که منو برسونن . این عکس رو تو فرودگاه گرفتم.

 

عکس 25 :

 

دوازده مرداد : تو باشگاه بیلیارد یه چیزی توجهم رو جلب کرد. یارو دستگشای بیلیارد و تو یخچال نگهداری می کرد.

 

نوزده مرداد : با دکتر اینا که اومده بودن شمال برگشتم تهران .

 

بیست و سه مرداد : از خیلی وقت پیش ها شنیده بودیم که می خوان بیان و تو سایت دانشکده یه  ستون بزارن کلی هم پولش شده! وقتی که به عینه دیدیم که چیه ....

 

عکی 26 :

 

بیستو پنج مرداد : روز که شرکت بودیم ، شهرام هم واسه عصر برنامه فرحزاد چیده بود. منم اول رفتیم ایران خودرو پیش شهرام و سپس رفتیم فرحزاد ، اونجا هم برنامه این شد که شام رو بیرون بخوریم. رفتیم نادر پایین تر از میدان کاج. یادش بخیر کتایون روبروم نشسته بود و کلی حرف های خنده دار می زد.

 

سیم مرداد : با عباس رفتیم میدون منیریه که تجهیزات کوهنوردی بگیریم که بریم دماوند.

 

سیو یک مرداد : با امیر و عباس رفتیم بالا تر از کلک چال یعنی زین اسبی که شب رو هم همونجا چادر بزنیمو بخوابیم که واسه برنامه دماوند آماده باشیم. خلاصه رفتیمو چادر زدیمو ساعت 10 شب بود که دیدیم یکی اومد و از ما آدرس قله توچال رو می پرسید! آدرسو دادیمو عباس می گفت که حد اقل تا اونجا 12 ساعت تو روز راهه !!! اونشب به ما چایی ندادن به بهانه اینکه آب کم داریم و فرداش همه آب ها رو بیرون ریختن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!فرداشم اول رفتیم بالا قله کلک چال و اومدیم پایین که زانوی من خیلی درد گرفت (به علت کمبود چای) و از ادامه برنامه دماوند باز موندم !

 

 

فکر کنم چهارم شهریور بود که تعدادی از همکلاسی هامون که از مکه برگشته بودن برای سایر دوستانشام دادن ولی ما چونکه باشگاه داشتیم نتونستیم بریم !

 

روز 13 شهریور : شهرام به مناسبت قبولی در دانشگاه تو فرحزاد شام داد . منم مدتی قیافمو عوض کرده بودم. ریش داشتم.

 

عکس 27

style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"> :

 

بیستم شهریور : رفتم پلاک ماشینو  عوش کردم ! البته باز هم اوریجینالشو گرفتم ولی ...

روز بیست و دوم شهریور : من با ماشین یه رکورد زدم (البته فکر کنم تاریخ این قضیه 16 یا 17 شهریور باشه ) اونایی که در جریان هستن می دونن که رکورد من چی بود.

 

عکس 28

 

بیستو چهارم شهریور : با امیر و عباس رفتیم همهن . عجب خاک پاچه ای بود. عکس زیر هم تا مدت ها پس زمینه لپ تاپم بود.

 

عکس 29 :

 

اول مهر : رفتم دانشگاه می بینم که الف صفر مکانیزه شده حیفم اومد که عکس نگیرم.

 

ششم مهر : کلاس فرایند های تصادفی تموم میشه تو دست دکتر رسول حجی یه چیز جالب می بینم یه عکس میگیرم و ما یحتواش اینه :

 

عکس 30 :

 

هشتم آبان : من با حسین زارع رفتم بازار ایران، حامد هم از قبل گفته بود که برام یه Memory Stick  بخرم. بهش گفتم و گفت که براش بخرم. ما هم خریدیم و بازش کردیم و تو دوربینم گذاشتم و با حسین کلی عکس ضایع گرفتیمو و دوباره تو قوطیش گذاشتیمو بهش دادم. گویا وقتی که باز کرده بود جلو پسر خالش ضایع شده بود.

 

نهم مهر : فکر کنم با حسین و شهریار و یه عده دیگه می خواهیم بریم استخر. با حسین و شهریار تو شرکت افتارمون رو باز کردیم. هرچی هم خوردیم فاکتورشو به شرکت ندادیم ....

 

یازده مهر : پس از یک کار ظاقت فرسا در شرکت من و شهریار و حسین رفتیم واسه افتار کله پاچه زدیم. جاتون خالی ... قبلا" پست کرده بودم .

 

شانزده مهر : کتایون داره میره فرنگ برای ادامه تحصیل ، همه رو تو پارک پردیسان جمع کرده بود برای صرف شام و خداحافظی ...

هفدهم مهر : با نیما و عباسو امیرو وامین رفتیم افتارو تو پناهگاه کلک چال باز کردیم. کمی هم اون بالا فوتبال بازی کردیم.

 

هجده مهر : ما (من و حسین و شهریار ) دو جا برای صرف افطار و شام دعوت بودیم. که با زرنگی فراروان هیچ یک را از دست ندادیم. افطار رو تو شرکت باز گردیم و برای شام هم رفتیم مهمونی حامد و دکتر (که اون شب خیلی شیک شده بودند.)

 

بیست و دو مهر : من تبریز هستم و یکی از دوستام منو برد یه قهوه خونه خارج شهر قلبون رو دونه ای 200 تومن حساب می کرد. البته قبلش هم در الگولی تبریز هم تعداد عکس انداختیم.

 

عکس 31 :

 

بیست و سوم مهر : تو فرودگاه تبریز چیز جالبی دیدم . دیدم که شارژر هر موبایلیو توی یه میز به برق وصل کردن واسه شارژ ملت.

 

بیست و پنجم مهر : من و حسین و شهریار شرکت هستیم بیرون شدید بارون میاد و ما تو شرکت به یه چتر از خودمون داریم عکس می اندازیم.

 

عکس 32 :

 

بیست و ششم مهر : تو باشگاه قبل باشگاه بچه ها مقداری غدا و خوراکی میارن که بخوریم. میرم و میبینم که بچه ها عجب سفره ای تدارک دیدن !

 

عکی 33 :

 

بیست و هفتم مهر : تو شرکت هستم و از کوه یه عکس خوشکل می اندازیم. برای دیدن این عکس ها می تونید به پست های پیشین من مراجعه کنین.

 

هفتم آبان هم من و امیر شام قبولی تو فوقمون رو دادیم. البته در همین روز من از قبض موبایل آقای حسین زارع نیز یه عکسی گرفتم که تو وبلاگم گذاشتم.

 

دوازده آبان : ما سه تا با مدیر عاملمون جلسه داریم و وقتی همشون دارن مونیتور رو نگاه می کنن من از پشت سر با موبایلم دارم ازشون هی عکس می اندازم.

 

سیزده آبان : واسه ناهار می خواستیم بریم بیرون رفتیم گردباد (اوختاپوس) باز هم ترازمون منفی شد !!!

 

عکس 34 :

 

شانزده آبان : تو شرکت نشستم و از یه کلاغ که به طرز رمانتیکی بر روی پشت بام همسایه نشسته عکس می گیرم.

 

نوزدهم آبان : من و امیرو حسین زارع به قصد قله توچال می ریم کوه و تو راه بنا بردلایلی که شاید گفتنش درست نباشه سر از کلک چال درآوردیم.

بماند !!!

 

بیست و سه آبان : من و امیرو  شهریار تو هم کف دانشکده نشستیم و داریم تمرین های رگرسیون رو انجام می دیم.

 

بیست و پنجم آبان : سه تا از همکلاسی هامون می خوان نهار قبولیشون تو  دانشگاه رو بدن ، البته این تنها ناهاری بود که عکس دسته جمعیمونو سعید نتونست تو وبلاگش بزاره ، حالا من دو تا عکس با کیفیت بالا تو وبلاگم می زارم.:

 

عکس 35:

 

عکس 36:

 

بیست و هشتم : رفتم سوپر دریانی سر کوچه شاگرد های دریانی به دوبین که به کمرم وصله گیر دادن که چیه ، گفتم دوربین دیجیتاله ، گفتن حالا باید از ما عکس بندازی ، خلاصه یه عکس دسته جمعی هم از اونا گرفتم.

 

بیست و هشتم : تو دانشگاه هستیم با بچه ها ناهار میزیم بیرون ، جیگر بخوریم : فرزاد و شهریار و محمد رحیمی و نیما و امین هم هستند.

 

عکس 37 :

 

هفتم آذر : رفتیم شرکت دکتر اینا ، به سبب اینکه من جز رفقای خوش مرامش هستم اسم شرکتشون رو مخفف اسم من گذاشته بودند.

 

هشتم آذر : دوربین بردم باشگاه که من و امیرو شهریار عکسی بگیریم، من بنفش بودم و امیر نارنجی و شهریار سبز، امیر می گفت عجله نکن یه روزی با حاج آقا می گیزیم. گفتم نه شاید همین روزا قهوه ای بشمو ... گفت اعتماد به نفست منو کشته !

 

دوازده آذر : من با امیر رفتم شرکتمون که بعدش بریم استخر ، استخر رو هم رفتیم و بعد استخر یه عکس گرفتیم که چونکه حوله سرمون بود با بانوان امکان اشتباه افتادمون بود !

 

بیست و نهم آذر : به مناسبت شب یلدا رفتیم فرحزاد، کلی هم هندونه خوردیم و ... و البته انار....

 

عکس 38

style="FONT-FAMILY: 'Tahoma','sans-serif'; mso-bidi-language: FA"> :

 

چهارم دی هم رفتیم استخر ، بعدش هم یه عکس دسته جمعی انداختیم. البته کم مونده بود که زیر ماشین هم بریم ولی ....

 

عکس 39:

 

ششم دی : با حسین رفتم که کفش بخرم ، به قول حسین سرعت هیش کی تو کفش خریدن به من نمی رسه ، همون روزی بود که تهران بدجوری برف اومد مت هم خیر سرمون فردا عازم گرگان بودیم. خلاصه من بردم حسین رو برسونم خونشون ، طوری برف می اومد که آدم فکر می کرد تو ................. رانندگی می کنه !

 

هشتم الی یازدهم دی : رفتیم گرگان ! همین مطلب زیاد داره یه پست اختصاصی واسه همین من فقط دو تا عکس از موقع رفتن که 8 نفری تو یه کوپه بودیم. می گذارم .

 

عکس 40 :

 

عکس 41 :

 

شانزدهم دی با سعید و احسان رفتیم پیشخوان که chicken Wings بخوریم که نداشت !

 

هفدهم دی : من توی اتاق شورای دانشکده منتظر دکتر اکبری هستیم که بیاد و من ارائه بدم. چیز جالبی که هست نفرات آخر همه شریفی ها هستند گویا از همه دودر ترن ! نمی دونم !؟ نمایی از نفرات آخر رو می تونین ببینین :

 

عکس 42 :

 

بیست دی : خیلی وقت بود که حاجی باشگاه گیر داده بود که سیدی و باید عید غدیر شام بدی من هم دادم ولی چیز خوبی که بود این بود که یکی از هم باشگاهیهامون یه چلو کبابی دارن که یه پرس چلوکباب با ماست و نوشابه رو حدود 1550 تومان در میاد خلاصه ما یه 21 نفری رو مهمون کردیم که از چهره های معروف می توان به شهریار و امیر شاشره کرد :

 

عکس 43 :

 

بیست و چهارم دی :کله و پاچه نیز صرف  !

 

عکس 44 :

 

بیست و نه : هم رفتیم آبشار سنگان، مطالب مرتبط در پست مزتبط آمده است

چهارم بهمن :  هم داشتم می رفتم تبریز که وقتی تو هواپیما اون بالا بودم و پایینو نگاه کردم دیدم که همه جا سفیده و چند تا عکس از اون بالا از ویوو آذربایجان گرفتم

 

عکس 45 :

 

دوازده بهمن : من مدت ها بود که سیم موشواره خونمون قطعی داشت و من فرصت نمی کردم یه موشواره جدید بگیرم. خلاصه بعد از مدت ها رفتم و یه موس PS2  خریدم ولی چون سیمش به کامپیوتر نمی رسید مجبور به استفاده از تکنولوژی زیر شدم :

 

عکس 46 :

 

چهاردهم بهمن ماه بود و شهریار و من و حسین زارع یه حساب و کتابی با هم داشتیم که 1000 تومان اضافی در اومد و ما اونقدر این پول رو به همدیگه تعارف کردیم که در نهایت روی زمین انداختیم و به طرف همدیگه شوت می کردیم. شده بود فوتبال !

 

عکس 47 :

 

بیست و چهارم بهمن : هم باز استخر رفتیم و چون سه پایه دوربین نداشتم دوربین رو روی ماشین شهریار گذاشتم و همه خودمون رو با کادر دوربین تطابق دادیم :

 

عکس 48 :

 

بیست و هشتم : بعد ناهار وقتی که از سعید بر می گشتیم دیدیم که دوستان زنگ می زنن و کمک می خوان :

 

عکس 49 :

 

سوم اسفند : من به عنوان بیمار تو کلاس امداد نشستم و تعدادی از هم باشگاهی دا از جمله امیر و شهریار سعی در گرفتن فشار خون من دارن :

 

عکس 50 :

 

پنجم اسفند : تو سایت نشستیم و داریم نمرین SDP حل می کنیم.  وقتی هم که برای خوردن ناهار می رفتیم دیدیم که یه پرشیا جلوی یه کوچه بد پارک کرده و اهل محل هم برف پاککن هاشو شکوندن.

 

عکس 51 :

 

نه اسفند : من تو آزمایشگاه کامپیوتر نشستم و دارم یه چیزیو دانلود می کنم که میبینم یکی از پارت های دانلودم سرعتش منفیه !!!!!!!!!!!!!

 

سیزده اسفند : تو شرکت نشستم و سخت مشغول کارم که حسین میگه می خوام امروز ریشامو بزنم یه عکس بگیر که یادگاری بشه ، ما هم گفتیم چشم !

 

عکس 52 :

 

  پانزدهم اسفند : با دوستان خواستیم بریم استخر دانشگاه که با دربون اونجا حرفمون شد و رفتیم استخر بغل خونه شهرام اینا که پای امیر علمی در سونای بخار سوخت ! من بودمو امید و امیر و سعید و امین و شهرام و شهریار و همین ! آخرش می خواستیم که یه عکسی بگیریم که همه توش باشیم ، یکی رو گیر آوردیم که این کارو بکنه ولی یارو امیرو که کنار واستاده بود رو خارج کادر گذاشت ! اگر خیلی زور بزنین می تونین کیفشو سمت راست تصویر ببینین.

 

عکس 53 :

 

شانزده اسفند : منو شهریار و رضا بخشی داریم میریم بیرون دانشگاه که من یه منظره توپ پیدا کردم و رضا هم مثل مجسمه ای ایستاد که من عکس بگیرم.

 

عکی 54 :

 

هجده اسفند : من و سعید تصمیم می گیریم که بریم کوه، آرش و فرساد هم پایه میشن ولی  ... مابقیشو می تونین تو وبلاگ سعید بخونین .

 

بیست و یک اسفند : روز آخر دانشگاه هست با امیر و محمد حسین پور سعیدی رفتیم بیرون ناهار بخوریم که وقتی برگشتیم گفتیم تو ماشین بگیریم بخوابیم که :

در ضمن صبح حسین و بدون ریش دیدم که البته ازش عکس هم گرفتم ولی دیگه وبلاگم جا نداره !

 

عکس 55 :

 

خوب دیگه خسته شدم، البته کلی از ماجرا هارو پریدم . الان هم صفحه 18 فایل ورد هستم. هنوز عکس هارا  هم نذاشتم، برم که بزارم.

خوانندگان محترم اطلاعات ذکر شده اصولا" درست است اگر در مواردی مانند تاریخ ها و اسامی تناقضی دیدن حتما" بگین که من هم اصلاح بشم !

 

قله ی کوه پاچه محل ...

این پست در راستای پست اخیر سعید می باشد :

این هم عاقبت راهنمای گروه !

بنرین ، 200 کیلومتر ، اعصاب خراب ، کیش ، معاینه فنی ، ...

سلام

این یکی از معدود پست هایی که مجهز به عکس برای فهم بیشتر مطالب نیست ! عذر می خواهم ولی چون اعصابم خورده ببخشین !

امروز یه حس قریبی مثل شوفری بهم دست داده !

امروز صبح باید می رفتم کیش مرزداران واسه ثبت نام توی کلاس زبانو خلاصه رفتمو دیدم که فقط می تونم توس شعبه میر عماد ثبت نام کنم. اومدم که تو ماشین بشینم دیدم که قطراتی چند از بنزینم نمونده اومدم پایین تر تو پمپ بنزین میدان آزادی بنزین زدم.

همین طور که تو صف بنزیر بودم گفتم بی خیال مردونگی و لات بازی برم برگ معاینه فنی بگیرم (گور بابای سوسول بازی ) رفتم تقاطع اشرفی و نیایش و بعد از ۲ ساعت گفتن "لغزش جانبی چرخ های جلوت زیاده !" خلاصه ندادن رفتم میر عماد و بعد بانک و خلاصه ثبت نام کردیم !

اومدم شرکت دیدم همه دارن میرن مجلس ترحیم ابوی معاون مدیر عاملمون. کجا ؟ میدان کاج. منم یه کار فوری داشتم تو خونه اول رفتم خونه و سپس برگشتم شرکت که بریم میدان کاج.

دوباره بعد مراسم برگشتم شرکت و بعد ۲ ساعتی کار کردن و سر زدن به پروژه رفتم خونه

دستور اومد که یکی از فامیلا داره میاد تهران برو از فرودگاه بردارش، خلاصه اونم رفتیم . وقتی برگشتم خونه یادم افتاد که برم پیش مکانیکم و مشکل لغزش چرخ و با اون در میون بزارم. اونم رفتم کجا ؟ تهران پارس و ....

خلاصه آخرش که ماشینو دا گاراژ داشتم پارک می کردم دیدم که بنزینم نصف شده !!!!!!! ۲۵۰ کیلومتر تو ترافیک تهران رانندگی کردم !

کوهولوژی قسمت دوم

با سلام

شرمنده اینا سری قبل یادم رفته بود ماله اواسط مهره : یه روز بارونی که دیده میشه پشت بوم ها هم خیسه !