بدون شرح
تصویر اصلی که می شناسین، تصویر داخل عینک سمت راست من، سمت چپ امیر علمی.
بهترین جلوه های عکس برداری به سبک بهزاد ، تلفن تماس ۰۹۱۲...
تصویر اصلی که می شناسین، تصویر داخل عینک سمت راست من، سمت چپ امیر علمی.
بهترین جلوه های عکس برداری به سبک بهزاد ، تلفن تماس ۰۹۱۲...
When I was born I was so surprised I didn't talk for a year and a half
در ضمن خواهشمند است از این وبلاگ غلط املایی نگیرین، این وبلاگ (بیچاره) همینجوریش در حال نابودیه ....
کلیه حقوق این پست مطعلق به کسانی است که صاب ماجرا هستند.
روز ۴ شنبه صبح ساعت ۱۰ توی اتاقی در هتل رامسر نشسته بودم، دنبال راهی می گشتم که زود تر خودمو به تهران برسونم آخه من واسه ۵ شنبه عصر بلیط داشتم و خوانواده ۴ شنبه عصر می خواستن برن (تبریز) خلاصه ، یهو مهدی زنگ زد و گفت با شهرام نیما و تعدادی دیگه که نمی شناختم تو ارتفاعات شهسوار هستند(البته من از قبل می دونسم که باید شمال باشن) و ... خلاصه پرسید چی کاره ای گفتم هیچی و قرار شد با اونا برگردم تهران ...
ساعت ۹ اونا اومدن رامسر دنبال من که بریم شهسوار ، دیدم 4 نفر آدم با قیافه های جنگلی که به قول خودشون مرد شده بودن (البته من در شکم !!! در غیر این صورت روز مرد مبارک!!!) وارد شدن ، منم اونارو واسه شام مهمون کردم البته یه جورایی مهمون شرکت بابام شدن جای شما خالی بود 5 پرس کباب ترش ، بعد رفتیم ساحل دو تا قلیون یکی دوسیب و یکی یه سیب (انگار همون دو سیب بود که کمی نعنا داشت) که قلیوناشم ارتفاع زیادی داشتن به بدن زدیمو و رفتیم شهسوار خونه نیما اینا (نصفه شب بود و خوانوادشو حسابی به خواب کردیم) . صبح هم با لطف خدا به سبب اینکه تو جاده چالوس تو دره نیفتادیم سالم و سلامت به خونه رسیدیم.
این دو روز هم منتظر بودم این آقایون وبلاگ آپ کنن که نکردن همه عکس های سفر که بالغ بر ۳GB بودن نیز همه دست دکتره و حتی شهرام (که می دونم خیلی دوست داره وبلاگ آپ کنه) هم از اونا بی نسیب مونده که وبلاگ آپ کنه.
عرض کنم خدمت شما بعلت زیاد بودن خاطرات قابل بازگویی در وبلاگ شهرام در پی استخدام یه تایپیسته ، هر کی می خواد رزومشو به ایمیلش پست کنه که مطالب وبلاگو واسش تایپ کنه، خود دکتر که می گفت دو ماه بعد نوبت نوشتن مطالب مرتبط به بهزاد میشه ( یعنی روز 5 ام سفر) میرسه!
بعد از مدت ها یه اینترنت دایل آپ چه حالی می ده !
بدلیل اینکه ما دیرمون می شد بر بچ به اتفاق اومدن به بدرقه ما ، خیلی باهال بود یکی ندونه فکر می کرد ما از شهرستان اومدیم تهران بریم هواپیما سوار شیم اینام بروبچ فامیل هستن!
در ضمن توی هواپیما که نشسته بودم یهو چشم به استخر ایلگولی افتاد ، یه عکس های کوالیتی High Quality گرفتم و وقتی که داشتم توی خونه اونو مرور می کردم دیدم خونمون هم افتاده، خوب این هم آدرس خونمون به صورت کروکی هرکی خواست پاشه بیاد قدمش رو چشم!!(عکس دوم)
در ضمن شهرام جون می دونم خیلی دوست داری بیای خونمون ولی بدلیل کمبود امکانات از این بهتر نمی تونم آدرس بدم.


بازم شب جمعه اومد و نوبت ما شد که پست ترکی داشته باشیم.
دوستانی که علاقه مند هستند می توانند برای تلفظ صحیح اشعار به فایل صوتی در لینک زیر مراجعه کنند.
http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/Sound/divan-shahriar/heydar_baba/shahryar4-1-28k.WMA
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه
حيدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
این پست در جواب پست قبلی می باشد، ما روز جمعه موفق به فتح قله توچال با همکاری برادران عباس و امیر و امین شدیم.
عرض به خدمت شما که حاج عباس یادشون رفته بود که ماهی تابه و کتری با خودشون بیارن و ما هنگامی که خواستیم صبحانه بخوریم کلی ضد حال شد. خلاصه به کمک نعلبکی(فلزی) امین و IQ اینجانب در مورد استفاده از انبر دست دستگاه جوشی که چند متری بغل ما بود موفق به نیمرو کردن صبحانمون شدیم.
خلاصه خیلی حال داد و نکته مهمتر اینکه آخرش فهمیدیم که درس کارگاه 2 (جوشکاری و ورق کاری) به چه درد یه مهندس صنایع می تونه بخوره!
1. دستگاه جوشی که بغل ما بود:

2.حاج عباس در هنگام آشپزی:

3.محصول تولید شده:

4. سی ثانیه پس از فتح قله:

5. سی دقیقه پس از فتح قله:
